یه روز دیگه هم گذشت.

آره. انگاری همین دیروز بود که باهامون هفت سنگ بازی میکردن.

خداروشکر اون روزا هم گذشت.

ولی دلتنگ اون شور و هیجانشم. لحظه ای که توپ بهت نزدیک میشد رو یادته؟

هیچکدومشون رو نمیخوام یادم بیاد. از منظره لذت ببر. الان خورشید طلوع میکنه.

اه. ضد حال! به هر حال خورشید فردا هم از پشت کوه بیرون میاد. مهم نیست که هر روز با دقت بهش خیره بشیم یا نه.

لیاقتشو نداری.

اونجا رو میبینی؟ اون سمت. اون دور دورا. ابرای سیاه. فکر کنم امروز قراره تمیز شیم. هنوز یکم خاکستر آتش غذای مسافر دیشب رو تنمون مونده.

ای بابا. بازم بارون. آتیش گرفتن و غرق شدن بین خاکستر چوب رو به خیس شدن ترجیح میدم. دلم برای آتشفشان تنگ شده. گدازه های زرد و نارنجی و گرم. حس بودن در خورشید. یادش بخیر. هه. تو که اونجا نبودی. کل عمرت توی یه رودخونه داشتی خیس میخوردی.

دنیای من رو تجربه نکردی. نمیدونی چی ها دیدم و شنیدم. آره. خیس خوردم ولی صاف شدم. زندگی ها دیدم. برخلاف تو که توی اون جهنم داغ و قرمزت هیچ نشانی از حیات ندیدی.

زندگان محکوم به مرگ هستن. اونایی که باقی میمونن ما بی جان ها هستیم. مثل سنگ و کوه و بیابان. تازه، کسایی رو دیدم که سالیان سال کار میکنن و پول در میارن تا قطعه سنگ کوچکی رو بخرن که از زادگاه من، یعنی کوه آتشفشان برداشت میشه. پس همچین که تو میگی بد نیست. بگو ببینم، رودخونه مسخره تو چه فایده ای داره؟ یادمه یبار گفتی آخرش گل شد و خشک شد و بعدش چی شد؟

بعدش سیل شد. مرگ ها رو هم به چشم دیدم. قبل تر از این ماجرا ها، خیلی قبل تر، سر نیزه بودم. نئاندرتال ها با من شکار میکردن. من رو توی دل و روده های حیوانات دیگر فرو میکردن. یکبار طعم قلب یک گوزن رو چشیدم. بد نبود.

جالب شد. ماجرا ها داشتی پس؟ قبل تر چی؟ چیزی یادت میاد؟

قبل تر از اون یکم بزرگ تر بودم، با دست پرتابم میکردند. دانه ها را میشکستن و کارهای اینطوری. تو چی؟ کل عمرت رو توی یه آتشفشان بودی فقط؟ قبل تر از اون هیچی یادت نمیاد؟

فقط توی همون کوه لعنتی بودم. گرماش برام زندگی بخش بود. برای دیگران پایان زندگی. من کوه خودمو دوست دارم. ولی انگاری زندگی تو رو بیشتر دوست دارم، هرچند که آرامشی توش وجود نداشت. آخ. بارون شروع شد.

چشماتو ببند و پاک شو.

بازم مراسمای مسخره تو و بارون مسخره تر از خودت. ابر های زشتت خورشیدم رو محو کردن. باز باید تا صبح صبر کنم تا گرماشو بچشم. مگه اینکه معجزه ای بشه و مسافر بعدی بخواد روی تن ما چوب بسوزونه.

چرا فقط خفه نمیشی و از تمیز شدنت لذت نمیبری؟

فقط بارون نیست که تمیز میکنه. آتیش همه چیز رو تمیز میکنه. زندگی رو پاک میکنه. منظورم اینه که، اصلا زندگی ای باقی نمیذاره که بخواد اجازه بده کثیف بشه. همه رو میکشه. خالص. صد درصد پاکیزه. وجود و معنی پاک شدن رو کسایی ساختن که کثیف شدن رو به وجود آوردن. کثافت رو تولید کردند. یادت رفت رود زیبایی که هر روز برام داستان های تکراریش رو میگی به گل نشست؟ همین ها خشکش کردن.

تا وقتی کثیف شدن وجود نداشته باشه، تمیز کاری هم معنایی نداره دیگه. رود قربانی شد تا بتونیم حس تمیز شدن با بارون رو بچشیم.

بچشیم نه. فقط خودت بچشی. هیچ سنگ ابلهی رو ندیده بودم اینقدر به بارون علاقه داشته باشه. هر دفعه بارون میگیره و کوچیکتر میشی. خوشحال میشی؟ میگی تمیز شدم؟ آخ کاش یه رهگز بیاد منو برداره پرت کنه دو قدم اونطرف تر که از دست تو راحت شم.

نمیتونی درک کنی؟

چی رو؟

کوچیک شدن رو.

ببین. درسته بیجان هستیم و مرگ فقط برای جانداران معنا داره، ولی تاحالا به این فکر کردی که چه بلایی سر دوستمون اومد؟ یادته بارون سال پیش باعث شد از بین بره؟ دوست داری بمیری؟ خوشحال میشی از بابتش؟

آره، سنگ سخت جونی بود. یادش بخیر چه خاطراتی برامون تعریف میکرد. برخلاف انسان ها. هرچی سنگ کوچیکتر، سنش بیشتر. پیرسنگی بود برا خودش. آخرش که بارون شستش برد، بارون تبدیلش کرد به خاک، بخشی از زمین شد. اون روزی دوباره سنگ میشه. اینو بهت قول میدم. الانم که زمین شده، بخشی از زمین شده، زندگی رو به جریان میبخشه. گیاهان رو با خودش تغذیه میکنه. برای کرم ها و مورچه ها خونه میشه. با بقیه دوستامون یکی شده. اون دوستایی که مثل خودش خاک شدن.

چرت و پرت زیاد گفتی. کاش زود تر خاک شی. آخیش. ابر ها هم کنار رفتن. خورشید من کو؟

غروب کرد.

بس که حرف زدی.

به من چه؟

خورشید رو ناراحت کردی و سریع تر حرکت کرد.

درسته. کاملا منطقیه.

شبت بخیر.

شب بخیر.

(کدوم سنگ حق داره؟ (شاید حق با زمین باشه نه؟ نظر خودم که همینه))